تبليغاتX
من و آرزوهای رنگی ام
میایم و میریم اینجا یه مدت از هم خبر دار میشیم خبر میگیریم واسه همدیگه نگران میشیم برای آروم شدن همدیگه دعا می کنیم دوس میشیم مهم میشیم واسه هم.اینجا رو میگم نت.

یه مدت که هستیم پررنگ میشیم و یه مدت که نباشیم فراموش..

امروز بعد از مدتها ماهها شاید.رفتم به وبلاگهایی سر زدم که یه مدت مرتب نوشته هاشونو میخوندم و دوسشون داشتم .خیلی هاشون بسته شدن خیلی هاشون مدتهاست دیگه چیزی ننوشتن و مطالبشون قدیمیه...

نگرانشون شدم نگران آدمایی که حتی شاید اسمشون رو هم ندونم آدمایی که فقط از نوشته هامون همدیگه رو می شناختیم...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 10:54 توسط سمیه |

این روزا حس عجیبی دارم با یکی آشنا شدم یه کسی که نزدیک به ۸-۹ ماه دورادور همدیگه رو میشناختیم(تو محیط کار)بهش حس مثبتی داشتم وقتی میدمش حس خوبی بهم دست میداد خوشحال میشدم دوس داشتم مدتی که هستش بیشتر باشه بودنش برام مهم بود هر خبری در مورد اون یا هر صحبتی که بین بچه ها در مورد اون بود توجهم رو جلب می کرد اونم رفتار خوبی داشت گرم می گرفت همیشه هم وقتی میدمش حتی اگه خسته بود و منم می دونستم خسته اس بازم خنده ازش جدا نمیشد.

فکر نمی کردم حسی که بهش دارم دوطرفه باشه.اما همه چی از یه گوشی شروع شد یه موبایل.میخواس بهم یاد بده چون مدلی که خریده بودم رو خودش داشت و کار کردن باهاش یه کم سخت بود میخواست بهم یاد بده که چطوری باید باهاش کار کنم.

کم کم اون حس خوب شد یه علاقه که به زبون آورده شد و فهمیدم دوطرفه است خوشحال شدم .علاقه ای که بینمون پیش اومد هرروزو هرروز بیشتر میشد تا یه حدی می شناختمش اونقدر که بدونم قصدش ازدواجه واسه همین جلوی علاقه ام رو نگرفتم یکی دو ماه بیشتر نگذشته بود که به خونواده ها گفتیم اومدن خونه و همه چی خوب بود.

اما چند روز بعد حس کردم رفتارش سرد شده نشون نمیداد اما حس می کردم و این اذیتم می کرد ازش پرسیدم انکار کرد اما چند روز بعد نتونست طاقت بیاره گفت که خودشم نمیدونه چی شده اما سردرگمه گیجه فکر می کنه هنوز وقت داره گفت که خیلی چیزا می ترسونتش گفت که تردید داره دودلی شک و جالب اینجا بود که به من که فکر می کرد استرسش بیشتر میشد..

خدای من اون شب چقدر حالم بد بود هیچی نمیگفتم اما نمی تونستم جلوی گریه کردنم رو بگیرم.سعی کردم آرومش کنم می گفت آرومتر شد اما سردی رفتارش زجرم میداد چند روز که گذشت دیگه نتونستم تحمل کنم بهش گفتم بهتره یه مدت جدا باشیم فکر کنیم خیلی راحت قبول کرد استقبال کرد ..

از خودم بدم میومد از این که به این راحتی بهش دل بسته بودم اما فکر می کردم قضیه یه جورایی داره

پیش میره خونواده ها می دونستن واقعا انتظار این اتفاق رو نداشتم.تحملم کم شده بود هر چیز کوچیکی ساعتها تنهایی و گریه کردن رو برام درست می کرد بی روح شده بودم بی انگیزه.یه چیزی توی دلم تکون خورده بود نمی دونم چی..

مادرش زنگ زد و مامان خودم هم همینطور .ریخته بودم به هم حسابی.قرار شد این مدت که همه می گفتن می گذره کنارش باشم.

موندم سخت بود خیلی سخت این که یه نفر رو دوس داشته باشی اونم تو رو دوس داشته باشه علاقه اش رو دیده باشی لمس کرده باشی حس کرده باشی بهش مطمئن باشی بعدش همه چی بهم بریزه و اون دیگه نتونه تو رو دوس داشته باشه دیگه واسه دیدن تو واسه پیدا کردن وقت آزاد واسه این که کنارت باشه به این درو اون در نزنه عذابت میده..

دیگه به هیچی اطمینان نداشتم حتی به خودم وقتایی که می دیدمش محدود بود و اصلا مثل قبل نبود حرفی واسه زدن نداشتیم یه جورایی ازهم کناره می گرفتیم.

تقریبا یه ماهی گذشت اون بهتر شد خودش گفت که بهتر شده خیلی بهتر.به آینده امید پیدا کرده...

چیزی نگفتم چون هنوز دوسش داشتم می خواستم ببینم اون حس بد رو دوباره دارم یا نه.

یه مدت که گذشت دیدم بهتر شده اون حس های خوب رو دوباره داشت.

اما من ته دلم مثل بار اول قرص نیست گفته یه روز بعد از عید فطر میخوان بیان خونه واسه آوردن نشونه.با اینکه یه هفته بیشتر تا عید فطر نمونده اما من حتی به این حرفی که زده از ته دل مطمئن نیستم.

این حس خوبی نیس که نتونم به حرفایی که میزنه اعتماد کامل داشته باشم اما هنوز گاهی وقتا تردید رو از حرفاش حس میکنم اینو به خودش هم گفتم گاهی هم حس می کنم شاید این واسه خاطر این باشه که من از اون بزرگترم هر چند خودش چندین و چند بار گفته که مسئله اصلا این نیست و این براش مهم نیست...

نمی دونم نمی  دونم به خدا..

دلم می خواد مطمئن بشم به همه چی...

به اون فرصت دادم که منو مطمئن کنه که ته دلم رو دوباره قرص کنه که بتونم به خودش حرفاش اعتماد کنم تکیه کنم..

خدایا من یه زندگی آروم میخوام کمکم کن....

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 10:18 توسط سمیه |

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 10:17 توسط سمیه |

کلی وقته ننوشتم انگار نوشتن از چیزایی که می خوای کارایی که دوس داری یه زمانی واسه آدم خیلی مهمه الانم واسم مهمه الانم حرف واسه نوشتن زیاد دارم اما اینکه کامپیوتر اونجا(شیراز)بهم نزدیک نیس و تو خونه ندارم سختمه دوس داشتم یه لب تاپ بخرم اما یه چیزایی فعلا داره مهم تر میشه که باید واسه خرج کردن یه خورده حواسم رو بیشتر جمع کنم.

این عکس بالایی رو تو یه وبلاگ دیدم یه متن جالب داشت در مورد این که دوس داشت یه استکان چای با خدا بخوره و برای این کار باید این دو تا فنجون رو صحیح و سالم از همه جنگها رد می کرد.

تعبیر قشنگی بود رسیدن به صلح.گذشتن از همه جنگهای این دنیا واسه رسیدن به چند دقیقه آرامش که بتونی بشینی رو یه نیمکت چوبی جلوی چشمات یه دشت سرسبز باشه یه چایی داغ بخوری و حس کنی حدا بغل دستته و تنها نیستی و می تونی باهاش دو کلمه حرف حساب بزنی.

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 10:16 توسط سمیه |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی..

بهونه قشنگ من برای زندگی.همیشه فکر می کردم برای هر کاری که دوس دارم انجام بدم باید یکی باشه یه نفر که علاقه اون به من یا علاقه من به اون یه حس قشنگ رو تو زندگی به وجود بیاره نمیدونستم اون آدم چه طوری یا چه جوری باید باشه گاهی که از یکی از رفتاراش قیافه یا تیپش خوشم میومد ناخودآگاه خودمو از اون آدم می کشیدم کنار نمیدونم چرا شاید فکر می کردم اگه بهش نزدیک بشم بهش وابسته بشم و بعد ما اون آدمایی نباشیم که باید باشیم ضربه ی سختی می خوریم.

حالا اما آدمایی که تو مسیر زندگیم قرار می گیرن خنده دارن از اون نظر که میان جلو بعد که می بینن من حوصله یه رابطه موقت یا چیزی به اسم دوستی رو ندارم بعد از یه چند روز میگن من قصدم ازدواجه و نمیدونم چرا انتظار دارن من کلی ذوق کنم و قبول کنم و دیگه همه زندگیم بشن اونا.

نمیدونم چی فکر می کنن من اما دلم یه کسی رو میخواد که به من به سلیقه هام به فکرام احترام بذاره از من خوشحالی دایمی نخواد اینو بفهمه که منم مشکلات خودمو دارم کمکم باشه واسه رفع مشکلات و نگرانیا.

نه اینکه مجبور باشم جلوی اون نقش بازی کنم.

قبل ترها خیلی سعی می کردم به نظرات بقیه اهمیت بدم اما حالا دارم تمرین می کنم واسه آدمای خودخواه خودم باشم با همه چیزایی که دوس دارم و به نفع خودمه.

اما راستش خدایا احساس تنهایی می کنم یه نفر رو میخوام که کنارش آرامش داشته باشم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 10:15 توسط سمیه |

امروز رفتم دنبال خوابگاه.

پیدا کردم جایی که شاید همیشه دلم میخواس اون مسیر باشه هرچند این طوری نه.

امروز وقتی رفتم اطاقا رو دیم و توخوابگاه چرخیدم سخت احساس غربت کردم احساس تنهایی.

خیلی زیاد دلم واسه خوابگاه خودمون همه اون آدمایی که می شناختمشون همون صداها همون نگاه های آشنا همون شلوغ بازی ها تنگ شد.

واسه همین وقتی مسئول خوابگاه بهم گفت یه قسمتی از خوابگاه هست که مخصوص کارمنداس خیلی آروم و بی سروصداس دوس دارین برین اونجا؟

گفتم نه چون میدونستم توسکون و سکوت توی آرامش دائمی خفه میشم.

حالم بده این که از شنبه تنهای تنهای تنهام با بار یه زندگی که باید خودم خودم از پسش بر بیام حس خوبی بهم نمیده.

امروز حس می کردم چقدر با همه چی غریبه ام.

وبعدشم حرفای بابا.

 این از همه چی بدتره..

ناخودآگاه منو می ترسونه .

همیشه فکر می کردم خیلی به هم نزدیکیم همدیگه رو می فهمیم اما حالا نگرانی هایی که تو چشم مامان میخونم خیلی بیشتره..

می ترسم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:1 توسط سمیه |

سلام

بازم حالم خوب نیست.

ترس؟

نه ترس نیست نمیدونم بیشتر شرمندگیه و این که نتونستم اونی باشم که باید.

اینکه ضعیفم.

از خودم خوشم نمیاد فکر می کنم مثل بقیه نیستم.

فکر می کنم یه آدمم پز از گناه که مدام با وسوسه های کوچیک از همه اون چیزایی که برای خودش در نظر گرفته بوده دور میشه و راحت همه چی رو میذاره زیر پا و تموم.

می ترسم از این که نخوای منو ببینی هرچند امروز دیدم تو اصلا اونطوری نیستی که من فکر می کردم هرکاری می کنی که نشون بدی دوسم داری.

ازت خجالت می کشم..

ببخش...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:8 توسط سمیه |

دلم گرفته خیلی خیلی خیلی زیاد.

دلیلشو میدونم .

اما نمیدونم چرا عادت نمی کنم؟هنوز خودم رو هم کاملا نشناختم همه زندگیم به این فکر کردم که چه کارایی کردم و حالا باید چیکار کنم که چیزی که هست بهتر بشه خیلی وقتا کم آوردم و اونی نبودم که باید باشم خیلی وقتا تسلیم شدم و کارایی که دوسشون نداشتم و تند و آنی رد شدند و حرف خودشون رو به کرسی نشوندن و رفتند رو انجام دادم.

اما حالا که احساس تنهایی از خودش پرم کرده دارم سعی می کنم به خونوادم پدرم مادرم نزدیک باشم حس کنم دستاشون حامی منه حس کنم الان و تا همیشه های عمر دوستم دارند دلم میخواد نشون بدند.

اما این روزا رد تردید رو تو چشمای بابام میبینم تردید واسه بودنم کنارشون .

گاهی فکر می کنم مثل یه تیکه کاغذ رنگی ام که داره خودشو به زور میذاره وسط قاب زندگی آدمای دور و برش یا مثل یه تیکه که هر کاری می کنه تو جریان زندگی آدمای دورو برش حل  بشه نمیشه.

انتظاراتم از زندگی زیاد نبود اونا فکر می کنند من نمی فهممشون فکر می کنن من یه آدم خودخواهم که فقط به خودم فکر می کنم.

خیلی سعی کردم که این طوری نباشه اما نمی خوان ببینن نمی خوان درک کنند.

تنهام خیلی تنها یه آدم میخوام که منو بفهمه.

از این همه فشار خسته ام و از این همه بغضای یواشکی و اشکایی که هیچ وقت بهشون اجازه ریختن نمیدم خسته ام...

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:46 توسط سمیه |

چشامو می بندم و برای روح خودم که دیگه چیزی ازش نمونده فاتحه می خونم.

چه راحت همه پنبه ها رشته میشه چه راحت همه چی میره کنار و یه چیزی قدرت می گیره  و میشه اصل که اسمش هوسه.

چه فایده باشی یا نباشی زار بزنی یا نه خالی کنی خودتو یا نه.

حنات دیگه حتی واسه خودتم رنگی نداره.

حتی دیگه توان بلند شدنت هم نیست توان درخواست بخششت توان گریه کردن و معذرت خواستنت.

کی بود گریه کردی گفتی ببخش بار آخره؟کی بود گفتی دیگه میخوام آدم بشم؟

کی بود گفتی دیگه بسه هر چی بدون تو بودم کمکم کن تا حس داشتنت رو بفهمم؟

یه هفته؟پریروز ؟شایدم دیروز؟

همین؟

همه قدرت تو همین بود؟

میدونی گاهی اوقات دیگه آدم نیستی اینو از یه کیلومتری خودتم که رد میشی می تونی حس کنی.

چه فایده برگشتن و داد زدن و گریه کردن ؟

تو که شکستن قولات عادتته.برگشتن و پشیمون شدنت هم همینطور.

بذار تو گندابی که ساختی دست و پا بزنی اونقدرکه غرق بشی بذار بوی گند خودت خفه ات کنه.

تو لیاقتت اینه که بدون اون بمونی.

ونداشتنش رو حس کنی.

تو هیچ وقت ادم نمیشی.

تنها بمون این تازه اول راهه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15:18 توسط سمیه |

حقیقت ماجرا همینه .تنهایی گاهی وقتا بهم فشار میاره اذیتم می کنه اما این اذیت شدن به اندازه ای نیست که بخوام شریک زندگی هر کی باشم.

به هر کسی با همه تفاوتها انتظاراتشون جواب مثبت بدم فکر می کنم شاید اون آدمی که قراره بیاد تو زندگی من و من بشم پر کننده جاهای خالی زندگیش هنوز نرسیده باشه.

بذارین زندگی کنم نفس بکشم بذارین واسه خودم باشم.از این همه سرک کشیدن تو زندگی مردم خسته نمی شین ازاین که مدام بخواین واسه یکی نسخه بپیچین و مدام از چپ و راست اونو بذارین زیر فشار؟

با خودم فکر می کنم آخه من که کاری به شما یا زندگیتون ندارم واسه من هر کاری که می کنین محترمه نه برام مهمه که چیکار می کنین زندگیتون چطوریه چه چیزایی دارین یا چی رو ندارین.

به خدا حرفاتون داره خفه ام می کنه.

یه مدت به این گیر داده بودین که حتما یکی رو داری که به این خواستگارا می گی نه.

یه مدت می پرسین چرا همه اینا رو جواب می کنی و بعدش حرفاتون رو که می شنوم میبینم جلوی خودم روتون نشده که بگین حتما یه چیزی هست که دوس نداره ازدواج کنه یه مدت می گین نکنه واسش دعا گرفتن وگرنه میشه این همه آدم هی بره و بیاد و تو به یکی نخوای جواب مثبت بدی؟

ولم کنید چرا این همه کوته فکرین چرا فکر نمی کنین شاید دو تا آدم با هم جور نیستن اصلا من چطوری باید به شما حالی کنم تا و قتی کسی رو پیدا نکردم که منو به خاطر خودم بخواد یکی که قرار باشه من فقط فقط شریک زندگیش باشم ازدواج نمی کنم .بابا من باید به اون کسی که میخوام باهاش زندگی کنم بتونم اعتماد کنم یا نه؟باید این فکر رو با حرفاش تو من به وجود بیاره که این همونه که باید باشه یا نه؟

چرا این همه ازدواج برا شما یه چیز سردستی و مسخره است؟باید اون آدم منو بفهمه و منم اون رو یا نه؟

دست از سرم بردارین.

خسته ام کردین .

باید از اینجا برم.

جایی که از همه این حرفا بحثا همه چی همه چی دور باشم.

راحتم بذارین .

بذارین خودم باشم.

میخوام واسه خودم زندگی کنم.

ذره بینتون رو از روی من بر دارین .

خواهش میکنم.

۲۵ سال زیر ذره بین بودن کافیه.

برید کنار میخوام نفس بکشم.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:33 توسط سمیه |